تبليغاتX
شقایق
مهربانی هست


  نظرت درباره ی نگاهش چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

این رفتار عادی عشق است .یعنی با آرامش منتظر می ماند.بدون شتاب،چرا که میداند که در هر لحظه خاصی امکان وجود دارد تا ظهور یابد.
آماده است تا کار خود را سر ساعت معین انجام دهد،اما با خونسردی و فروتنی در انتظار می ماند.
عشق متین می باشد ،همه چیز را تحمل می کند.
همه چیز را باور دارد.
در انتظار همه چیز می باشد.
برای آنکه عشق قادر به درک کردن می باشد.
پائولو کوئیلو(عطیه برتر)

.

.

.

آسمونی بمونی

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

هر کی یه جوری دوستمون داره
یکی با قلب ساده و املای اشتباه
یکی با قلبی نادرست و املای درست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 


چقدر دیر رسیدم به نقطه ی آغاز
.
.
.
خدااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

 

منتظر بود،کسی که دوستش داشت...
در میان شلوغی آدمها
در میان آدمهایی که زخمی بودند و هراسان
ترس در چهره همی ی آنها دیده می شد
روحهای خسته....و تنهای فرسوده....به دنبال مامنی امن می گشتند.
لباس بنفش زیبایی پوشیده بود و منتظر آمدن عزیزش بود.
از کنارش مردی سوار بر موتور عبور کرد
چشمش به دست مرد افتاد،از کار افتاده بود ،فقط بر فرمان تکیه اش داده بود.موتوری کثیف که هوا را هم آلوده میکرد
کودکی که پایش را می کشید...
ترسی همه ی وجودش را فرا گرفت...او منتظر بود اما چرا عزیزش نیامده بود؟
ناگهان صدای مهیبی شنید...
همه می دویدند...
بی اختیار به سمت خانه دوید...عزیزش...؟
کسی از در آمد.نگاهش خسته و نا امید
فریاد زد
لباس عروسیش را درید...اشک می ریخت و
به رختخواب سفیدش خیره شده بود...از صورتش خون جاری شده بود
...
همه او را می دیدند و اشک میریختند...
به طرف رختخوابش رفت و پتو را کنار زد...
او خوابید اما
.
.
.
دیگر منتظر کسی نبود.
.
اخبار اعلام کرد:دقایقی پیش بمبی در یکی از مناطق افغانستان فاجعه ای انسانی به بار آورد.تعداد کشتگان و زخمیان هنوز مشخص نشده است.


 شب عجیبی بود...
خواب یه آدم دیگه
یه جای دیگه
یه احساس دیگه
اون شب خیلی ترسیدم ،از خواب پریدم ،خیس عرق بودم گریه کردم
نمیدونستم چی شده بود فقط میترسیدم احساس ضعف و نا امیدی  .نا امنی و تنهایی
نوشتم خیلی سریع بدون جزییات.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 


دوباره بدنم حساسیت پیدا کرده.
 بهار در راه است؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

تا حالا فکر کردین چرا ماهی قرمزای کوچولو زودتر از ماهی های دیگه میمیرن؟


میگن سهراب سپهری واسه شام جایی مهمون بوده براش ماهی میارن میگه من نمیتونم از این ماهی بخورم .چون این ماهی از من قویتره و در نظام طبیعت معمولا" قوی ضعیف را میخورد...
.

.
.
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد.

پ ن 1:ماهیا خونسردن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

 

زندگی ماندن نیست
زندگی روزنه ای است ز دریای خیال
من در این دریا گم
من به دنبال همان روشنی ام
زندگی را بدریم و بدنبال
صدای وزش بادکنکها
 بدویم
زندگی در راه است 
ما همه جا ماندیم
زندگی رقصان است
ما همه پا بر جا
زندگی را باید با تمام احساس
با همه بیداری
با همه سادگی اش
زندگی را باید
در تلاطم بینیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

حجاب چهره جان می شود غبار تنم                           خوشا دمی که از آن چهره بر فکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست             روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم                                دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس                         که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میاید                                عجب مدار که هم در و نافه ختنیم
طراز پیرهن زر کشم مبین چون شمع                         که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
                                بیاد هستی حافظ ز پیش او بردار
                         که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

......!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

چهره ای را دیده ام ,
هزار نمای ,
نیز چهره ای را با یک نمود که گویی او را در یک قالب بافته اند.
...
 چهره ای را دیده ام که بتوانی از زیر ز اندود ظاهری اش ,بد مزگی نهفته اش را بخوانی.
.
.
و چهره ای را نیز دیده ام که حتی با برداشتن پرده ظاهر ,شگرفی زیبایی در پرده اش را نبینی؟
.
چهره ای پیر را دیده ام که می پیچد,
اما بر نیستی,
و چهره ای خرّم را که که چیز بر خوشرویی اش نقش بسته است.
من چهره ها را می شناسم ,
چرا که من از لا به لای آنچه که چشمانم بر می بافد,
به آنها می نگرم و
... با دیدگانم حقیقت را فراسوی آن می بینم.

man

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

فکر کنم شما هم  انرژی بچه های روستا رو حس می کنین

دنیایی دارن واسه خودشون

حس خوبی داشتم تو اون فضا...

تا بینشون نباشی نمی تونی ظلمی که به بچه های شهری میشه رو بفهمی

.

.sar dar

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

asemoon

.

.

.

خدا کجاست....؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

نمیدونم چی می خوام بگم...

بعضی وقتا کاری رو که واسه ی دلخوشی شروع میکنیم ...

یه جورایی بازم باعث دلتنگیامون میشه.

راستی من از نقاشیام ....

نه اگه بگم افکار قاطی پاتی بهتره ...(چون نقاشی نیست)

چیزی گفتم؟

یه نمونه میزارم

بهم بگین شما توش چی میبینین

آخه جالبه همیشه نظرای مختلفی میشنوم.

هیچکس نمی فهمه که چی می خواستم بگم

من منتظرم....

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

سلام

بازم یه جای جدید

و

یه دنیای ....

آدمای ساده و آسمونی

بعدا بیشتر در بارشون میگم

فعلا"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

paeeiz
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط شقایق  | 

توی این روزای اسمونی ....

.

منو هم فراموش نکنن

اسمونی بمونین

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط شقایق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط شقایق  |